|
ميهمان
( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ،
1344
)

ديگر باره ، با تحفهء عبوس ترانه ها
به ديدار تو آمده ام .
در ارمغان من
از شکوه لبخند تو اثری نيست .
به دستهای تهی من منگر
برای تو از دريای پيوندها ، قطرهء پيغامی نياورده ام .
برای تو از بهار عاطفه ها ، شکوفهء لبخندی نياورده ام .
هرسو که نشانی از سراب نياز تو بود ، دويده ام
دويده ام و افسوس
چيزی نيافته ام .
رهگذری خسته ام
هنوز يکسره شوق ديدار سپيده دمان را بدست باد نسپرده ام ،
اما ديرگاهيست که اسب چوبی را رها کرده ام
و اينک پای پياده به آستان تو آمده ام
آماده ام تا شب بی ستارهء ترا نظاره کنم
« شبی که هيچگاه از ستاره تهی نبود . »
شباهنگام ، ميزبانم مرا به کنار پنجره اش خواند
و پردهء غبارآلود آسمان را به کناری زد و آنگاه
در اسمان شفاف ، درخشش هزاران ستاره را نشانم داد
و با لبخندی که از غروری حزن آلود بيمار بود ، زمزمه کرد :
« فرزندم ! غبار ابلهء دوده و ابر ترا فريفته است ...
آری ... آری ... هيچ شبی از ستاره تهی نيست . »
تهران
27-10-41
|