زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! 

               خانه           قلم ها                  rouzaneha@rouzaneha.org               پيوند ها       

  ار نگاهِ  فريدون ايل بيگی                             اشعار 

گالريِ عکس

 فريدون ، دانشي که رفت ...     HTML     PDF  

 آخرين همسفر ( منتخبِ  اشعار )       PDF         HTML

نوشته هایِ سياسی

 نوشته ها و ترجمه های ِ پراکنده

درخواستِ ياری  برایِ يافتنِ منتشر شده های فريدون

مردی که ...

( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ، 1344 )

 

مردی که تنها بود .
مردی که تنها زيست .
مردی که تنها رفت .
مردی که حتی سايه خود را زنزدش راند .
مردی که با انديشه اش تنهای تنها ماند .
مردی که قلبش را بدستش داد .
مردی که در عمق پليد شب ، غريو او ، سکوتش بود .
مردی که تنهائی ، سرشتش بود .
مردی که خودسوزی ، گذشتش بود .
مردی که اميد فريب او ، بدستش بود .
مردی که پيروزی ، شکستش بود .
مردی که خشمش را ، به وحشت داد .
مردی که تلخی شکستش را نه با اميد ، بل با ياس درمان کرد .
مردی که ايمان داشت .
مردی که دشمن را ز نيروی شگفت خويش ، حيران کرد .
مردی که تنها زيست .

اکنون ، دگر تنهای تنها نيست .
با آنکه قلب او ، بدستش هست
ديگر به عمق شب ، غريو او ، سکوتش نيست .
در آسمان ابراست ، باران است .
در کوچه ها باداست ، توفان است .
در دشتها بذر گياهء خشم پنهان است .
چشمان او ، اين بذر دلها را نگهبان است .
رنجش ، دوام او .
شعرش ، پيام او .

تهران 20-2-40

... ديگر نوشته ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Webstats4U - Free web site statistics