|
کوه
( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ،
1344
)

بنفشه های بهاری بخيره می نگرند
گريز تلخ پرستوی يادهايش را .
به بام خاطره اش کز ملال سنگين است
نسيم سبز عبث ريخته غبارش را .
به سبزه می نگرد کو به سنگ می گويد :
« ز خاموشی سرد مهتاب ياد
گشودی دری را به غوغای باد ؟ »
به کوه می نگرد سنگ ، لب فرو بندد .
به چشمه می نگرد کو به باغ می گويد :
« من از خستگی آنچنان خسته ام
به دلبستگی سخت دل بسته ام ! »
به کوه می نگرد باغ ، لب فرو بندد .
براين اميد که شايد زبان گشايد کوه
سنگ ، سبزه ، چشمه ، باغ
به کوهء مهربان
به کوهء باشکوه
خيره می شوند .
غمين تر از هميشه
و شادمانه تر از هرگز
کوهء بزرگ و پير
به سنگ ء سبزه ، چشمه ، باغ
خيره می شود .
با مهر
بی شکوه
کوهء بزرگ و ساکت و مغرور
با گُرم (1)
گرم ، لب به سخن باز می کند :
« لبخند من اگرچه زمزمهء نور ماه بود
در عمق آب تيرهء مرداب جان سپرد .
در من عقاب تيرخورده پری گريه می کند
کوهء غرور را هوس باد ، کند ... برد ... »
سنگ ، سبزه ، چشمه ، باغ
در اندوه
با مهر ، بی شکوه
خاموش ماند کوه .
تهران
13-2-41
______________
(1)
گرم با ضم حرف اول بمعنای اندوه . |