|
زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! |
||
ار نگاهِ
فريدون
ايل بيگی
اشعار |
||
|
برکه
( از مجموعه اشعار ِ " آخرين همسفر " ، تهران ، 1344 )
درياها بود . درياها هست . من برکه ای ساکنم . بادی می تواندم بدوردستان برد نوری می تواندم نوشيد غباری می تواندم آلود . از برکه بودنم چه غروری احساس می توانم کرد ؟
درياها خواهد بود . درياها خواهد ماند . من برکه ای ساکنم . به سيل و ابر و باران پناه نتوانم برد ، نياز نتوانم کرد ، اميد نتوانم داشت .
آفتاب و زمان و زمين دشمنان آشتی ناپذير برکه اند . تهران 24-3-42 |