|
افسانهء باد و سرگذشت ِ باد
(
ازمنتخب
ِ
اشعار ِ " آخرين
همسفر " ، تهران ،
1344
)

[
اين شعر حال و هواي ِ سال ِ 39 ايران را دارد ( تفس کشي که نفس کشيدن را به
پشيزي نمي گرفت و نيم بند نفساني که خيال ِ حنجره پاره کردن داشتند که : « که
نفس کش ، چندان هم – که مي نمايد - ، قدر قدرت نيست... – آراد(م.) ايل بيگي ]
برف مي بارد و
يخ
بسته هوا .
سخت بسته است در و پنجره ها .
نه فغاني است بجز نالهء
رعد .
نه خروشي است بجز غرش ِ باد .
- ناله گر هست چنان کوتاهست
کايچ
نتراود
بيرون
زاتاق -
دردل ِ هر آواز
غرش ِ باد چنان
بيم
و هراس افکنده ست
که عبث پندارد
هر فرياد
دردل ِ شام
چنين
سرد و
سيه
مي ماسد .
بادميغرد
:
"
کيست
کز وحشت ِ سرماي ِ
چنين
طاقت سوز
بتواند که برون آيد
ازکلبهء
خويش
؟ "
پاسخ ِ باد :
سکوت است ، سکوت !
باد از ترس که افکنده به دلها شاد است
نرم تر مي گويد
:
" آي سرمازدگان
مصلحت
نيست
در
اين
سرما شب
که برون آئيد
از
کلبهء
تان . "
پاسخش باز :
سکوت است ، سکوت !
منقل ِ کرسي افتاده به
يک
گوشه ، هوا
يکسره
مسموم شده است
از دم و دود ِ زغال .
کودکان ِ رنجور
زير
ِ کرسي گرسنه در خواب .
فارغ ِ از انديشه
.
غمشان
نيست
: که
بيرون
سرماست .
غمشان
نيست
: پدرشان که زسرماست نشسته به اتاق .
در گمانشان نرود : اينکه
هوا مسموم است .
غرش ِ باد هرآنقدر زمخت
نفکند
هيچ
بدلشان وحشت .
وه ! چه
زيباست
هنوز :
شاخهء
زرد ِ هراس
سايه
ننداخته بر چهره شان .
وه ! چه
زيباست
هنوز :
گردو خاکي ننشسته است به آئينهء
انديشهِ
شان .
وه ! چه
زيباست
هنوز :
يک
عروسک
همهء
خوشبختي ِ عالم بدلاشان ريزد
.
وه ! چه زيباست
هنوز :
هرچه را دوست بدارند ، بگويند
که :
" مي خواهيمش
! "
هرچه گر
کينه
برانگيزد
در
سينهء
شان
- گر همه کس گويد
:
شيرين
است ،
گر پدرشان بزند ،
گر که پاهاشان بر چوب ِ فلک بسته شود ،
حرفشان
ليک يکی
ست -
اشک مي
ريزند
، اما مي گويند
:
" ما نمي خواهيمش
! "
.................................
اينهمه
زيبائی
حيف
، صد
حيف
و دريغ
تا برون آيند
از
کلبهء
شان :
باد ، غولي است هراس آور و شوم
افکند لرزه به جان و تنشان .
شاخهء
زرد ِ هراس :
سايه
اندازد برچهرهء
شان .
گردآلود شود :
شيشهء انديشهء
شان .
آب ِ خوشبختي شان : نقش ِ سرابي گردد .
هرچه را دوست بدارند ، بگويند
:
" نمي خواهيمش."
-
يا
که خاموش
نشينند
، نگويند
سخن -
هرچه گر
کينه
برانگيزد
درسينهء
شان ،
- گرهمه خون و رگ و پي شان گويد
: تلخ است ،
گر پدرهاشان پرسد بامهر ،
گر بدانند شما
نيز
چو او تنهائيد
-
در نهان اشک
بريزند
، به ظاهر گويند
:
" ما که مي خواهيمش
. "
داد از
اين
باد که درهم شکند
هر درو پنجره را .
اي بسا صخره جدا کرده ز کوه .
اي بسا شاخ ِ تنومند ِ درختان بشکست .
چه درختان بشکست !
وچه گلهاي ِ دل
انگيز
که پرپر کرده است .
وچه برگان ِ نشاط آور ِ سبز
که زخشمش شده زرد .
آسمان ِ شفاف
شده است همچو مس زنگ زده .
هرچه گل بود و باغ ،
هرچه سبزي و درخت ،
زير
ِ پاي ِ غضبناک خزان خرد شده است .
آنهمه چلچله بوده است و پرستوي به باغ
هرطرف بنگري اکنون ، حتي :
اثري
نيست
به جاي ؛
ليک
، اما ، اما ...
روي ِ هر شاخ ِ درخت ،
روي ِ هر دامن ِ دشت ،
روي ِ ديوار
، لب ِ بام ، سر ِ هر
ايوان
،
سر ِ هر کوي و گذار
تا بخواهي - دريغا
! -
زياد
است کلاغ .
پيرمردي
مي گفت :
" دوش ِ من برده بسي بار ِ زمستانهارا .
آه ديدم
چه زياد
:
شب و سرما و
يخ
و باران را .
ليک
هرگز نديدم
همه عمر :
باد ، اينگونه
غضبناک و
پليد
و بي شرم
که بريزد
بدينگونه
درختان را ، برگ
که بکارد بدينگونه
به دلها ، وحشت
بشکند بال ِ پرستو هارا
سبز را زرد کند
زرد
ها را بنماياند سرخ ...
هرچه گوئيد
به سرمازدگان :
باد ، تنها باد است
هيچی
اش
نيست
بدست
سوزش ِ باد کم از
نيم
دم است
غرش ِ باد چو باد ... است
بدر آئيد
از آن
تيره
اتاق
زآن هواي ِ مسموم ...
پاسخشان چه درد آلود است " :
[" گوشمان نشنود ايچ
.
چشممان ننگرد ايچ
.
ما
همينجا مانيم
.
برف مي بارد سخت .
باد مي راند چست .
قايق
ِ وحشت بر درياها
.
ما توانيم
در اينجا همه
عمر
- آه ! گويند
که
بيرون
سرماست -
ليک
، هرگز نپسنديم
که باد
برسر ِ خشم
بيايد
و بکوبد مارا
بردرو بر ديوار
اعتمادي به چه
چيز
؟
اعتقادي به چه کس ؟
چون همه تنهائيم
خنجر ِ باد شکافد تن ِ تنهامان را .
ما بمانيم
در اين
وحشت و
بيم
چاره اي
نيست
جز اين:
که بمانيم
و
بميريم
در
اين
تيره
اتاق
ما بمانيم
در
اينجای
که شايد
روزي
مژده آرند : بهار آمده است .
ليک
، اما ، اما ...
تا
نبينيم
گل و سبزه به باغ
تانگيريم
زهر دشت سراغ
تا نپرسيم
زهرچشمه
درست
تا نخواند بلبل
باورمان نشود اينکه
: بهار آمده است . " ]
" - گر بغريد
زخشم :
آي سرمازدگان
ترستان از سرما
بيهوده
است !
گر
بيائيد همه تان بيرون
از بخار ِ نفس ِ گرم ِ شما
برف و
يخ
آب شود
سنگ ها نرم شود
آب ها گرم شود
بادها مي شود آنگاه
نسيم
ِ سحري
مي
نيابيد
ز سرما اثري
آنچه
بينينيد نسيم
است ، نه باد
آنچه
يابيد اميداست
، نه
بيم
باد ديگرنمي
لرزاند
اشک در چشم نمي گرداند
آنچه خواهيد
بگوئيد
که :
" مي خواهيمش
! "
آنچه که دلخواتان
نيست
مي سرائيد
که :
" مي رانيمش
! "
آي سرمازدگان !
ترستان از سرما
بيهوده
است !
آنچه را باد بگوشتان خوانده است
قصه اي سخت دروغ است ، دروغ !
ماکه
ديديم و چشيديم چنين پنداريم
:
باد افسانهء
بي فرجامي است
غرشش
نعرهء يکطبل
ِ تهي است
باد و سرماست نه امروز تمام
- گرنشينيد
در
اين
گوشه مدام -
شب ، همه شب سرماست ! "
( "
آينهمه نعره کشيدند چنين
مي نالند " ) :
[ " - ما
همين جائيم
امشب ، همه شب . " ]
لب فرو بست ، چپق روشن کرد
-
پيرمردي
که
کشيده
است بسي بار ِ زمستانها را -
درد از
چهرهء
او مي باريد
چهره اش - زآنچه نمي گفت - حکايتها
داشت
مدتي
خيره
به دود ِ چپقش مي نگريست
ناگهان
ديد
مرا
خيره
به چشمش نگران
گفتي از خواب ِ گران برمي خاست
او چه در
آينهء
خاطره اش
ديد
؟
- نمي دانم
هيچ
!
ليک
،
ديدم
که تنش مي لرزيد
لرزشش بود نه از باد ، نه از سرما بود
شايد
از از
ريختن
ِ کاخ ِ تصور ِ ما بود ...
........................................
بسخن آمدو با درد افزود :
" کس دگر
نيست
در اين
شام ِ
پليد
که زانديشهء
خود پنجره اي بگشايد
.
هرگز اميد
نمي بايد
داشت
" بقعه " را
نيست
دگر معجزه اي .
واي بر عمر ِ تبه
گشتهءما
!
واي برکشتهء
ما !
بوز اي باد ، بوز !
برف اي برف ، ببار !
تاکه هر طاق ِ اتاق
که فرو ريزد
بر سرهاشان
که فرو پوشاند
تن ............"
برف مي بارد و
يخ
بسته هوا .
سخت بسته است در و پنجره ها .
نه فغاني است به جز
نالهءرعد
.
نه خروشي است به جز غرش ِ باد .
تهران 3 -5 -
39 |