|
زايشِ مان ، انسانيتِ مان ؛ و نه اصل و نسبِ مان ! |
|||
روز شد : lundi 17 mars 2008
خانه قلم
ها
پيوند
ها |
|||
|
از نگاهِ آراد ايل بيگی
|
|||
| گالری عکس | "عکس - نوشته" ها | ||
|
چهار شنبه 1 اسفند 86 / 20 فوريه 08 به " قی" افتاده ام - می فهميد : به " استفراغ " ! هرکس که از "تنهائی" و "بی يارو کس" بودن ، گله کند ، به نظرم که به خطا می رود : که تنهائی ست که انسان را به يکباره می رهاند از بار ِ رذالت ها ، کم سو چشمی ها ( که يعنی از حسادت ها ) ، از بارِ چندين قرص ِ نان قزض دادن تا نيمه نانی به نيش کشی و با کم وبيش دندان هايت بجوئی و در حلق فرو دهی و "رفيق" ات خطاب کنند در پيش ِ رو و به درندت به محض ِ پاشنه چرخاندن ! در تنهائی بودن اين حُن را دارد که نمی دانی چه "خوشانه" - اگر که بگويند ؛ و به قاعده ، يا هرگز نمی گويند ، يا آنکه اگر "رنجی" به خود دهند ، به ندرت- از تو می گويند و مهم تر آنکه از تمام ِ بدی هائی که پشت ِ سرت می گويند - و امروزه "ايميل می زنند" - ، باخبر نمی شوی و به خود - شايد ، احمقانه - می گوئی : خوشا که حرفی پشت ِ سرم نيست - که حاليا نگو که بسيارها اين کثافت های ِ همه چيز را چون خود کثيف ياب ، ساخته و پرداخته اند .
جمعه ۱۹ بهمن۸۶ / 08 فوريه 08 نام ِ " مستعار" لااقل من يک "چيز" به حکومت ِ فلاکت بار اسلامی مديونم : دل کندن از نام هایِ مستعار - که يعنی ، زمانی که رژيمی تا به نهايت می رود برای ِ محوِ تمام ِ هويت ها که به گوئيم " ما اينجائيم!" - به نهايت به کوچکترين ( می بخشيد دارم در" مُخم" می گردم به فرانسه و فارسی به دنبالِ واژه ای برای ِ ادامه ) ، "روزن" و "روزنه" ای که هستيم وابسته ( بگذريم که اين واژه ها را نمی جستم ) . در رژيم ِ " شاهی" آموخته بوديم که به نام نوشتن ، يعنی : سو به "مرگ!" ، و اين فلاکت بارترين رژيم ها به ما "آموخت" که به نام نوشتن ، يعنی که مرگ "بيآ!" - که ديگر طاقتِ مان نيست : "مهدی ، بيا!"
امان از دسته " شايعه " و " شايعه پرداز " ان ! سه شنبه ۹ بهمن ۱۳ / 29 ژانويه 08 انشاء الله که "خدا" تمام ِ بلاهايه عالمو سر اين " ولدالزنا هايه سياسی" بياره ؛ خدا بايد خوارشون کنه ، ذليله شون کنه ، زمين گيرشون کنه ! ولدازنا تو دنيا خيلی خيلی زياده ، اما اين "سياسياشون" ، يه تخمه جنی ، يه مارمولکی ، يه آفته جونی هستن که ديگه نگو ! معمولياشون ( خوب حاليتونه که از ولدالزناها ميگم ؟ ) ، آره معمولياشون وقتی که شايعه ميپره کونن ، دوده شون فقط به چشموچاله چند نفر ، چند خانواده ميره ، اما امان از دسته شايعاته اين سياسيون! يه ملتو آتيش ميزنن . ميفمين چی دارم ميگم؟ دارم از "ملت" ، يعنی از اون سرجنبونينی ميگم که ما بی سروپاهارو ميچرخونن ، يعنی - چه جوری بگم ؟ : - ماهارو اداره ميکنن ، بما حکومت می کنن ، آره جونم ! سره ماين و سروره مون ! آخه مگه ميشه که "سروسرور" ( حالا ميخواد "شاه" باشه يا "شيخ" ) ، خيانت کنه ، جنايت کنه ، ما بی سروپاهارو بزنه ، تو هلفدونی بندازه ، زجر و شکنجه بده ، اصلن سر بنيستمون کنه ؟ مگه ميشه ؟ حالا من نه ، تو که بصلا آدمه حسابی هستی بگو ! ده دم بزن ! جونه مونو ، حونه مونو بالا نيار ! استغفروالله ! يه زمونی هو انداختن - اين سياسيونو ميگم - ، چو انداختن که "صمد" - " بهرنگی" رو دارم ميگم و نه " صمدآقايه پرويز صياد " - ، آره ، داشتم ميگفتم که چو انداختن که رژيمه شاه سره شو زيره آب کرد ؟ آخه من قربونه آن قدوبالايه شاه برم ، اصلن اون و رژيمش از اين کارو ميدونستن ؟ ميگين که شاه مُرده ، نميشه که قربونه قدوبالاش برم ؟ اصلن شمارو "سنه نه" ؟! من دلم ميخواد قربونه قدوبالاش برم ! قربونه قدوبالايه مُرده شم ميرم ! ...
سه شنبه 2 بهمن 86 / 22 ژانويه 08 برای سی ساله گی ِ دخترم Pour les 30 ans de ma fille سی می تواند پايانی برای ِ من باشد می گويم " می تواند" - ؛ سی آغازی ست برای ِ تو آشکارا می گويم " آغازی" سی می تواند پايانی برای ِ من باشد می گويم " می تواند" - ؛ سی آغازی ست برای ِ تو آشکارا می گويم " آغازی" جمعه 28 دی 86 / 18 ژانويه 08
يکشنبه 23 دی 86 / 13 ژانويه 08 "گرواز" ، گرواز می خورند ...خوب که بنگريم ، خيلی از وزراء و "صاحب منصابان" دوران ِ شاه ، "توده ای ِ" سابق بودند که با ميل فرمايشی ِ قاشق قاشق گُه (ودراکثر ِ موارد ، به "فرمودهء حزب") ، به جاه و مقام و نان (از نوع ِ "اعلاء") رسيدند . ای کاش که از روی ِ "عقيده" چنين ميکردند - که در اينصورت برآنان حرجی نبود ! تا جهان بود و جهان خواهد بود ، چنين "انسان"هائی ، بودند و هستند و خواهند بود. و آخرين نمونه اش ، "ماوراء چپی" يانی هستند که اکثرند - و نه همه - ، مائوئيستهای چند آتشه بودند که دائما " انقلاب" می کردند - حتی در کافه ها - ، و امروزه بدشان نمی آيد که در زير ِ پرچم ِ آمريکای ِ درم بخش - و خوب هم بخشنده -، دست در دست " شاه بچه" راهی ايران شوند و سر ِ پيری به آب و نانی برسند ودست يابند به بيشتر از اينی که دارند - و کم هم درم بخشان، نصيب ِ شان نکرده است . اگر توده ای ها ، قاشق قاشق می خوردند ،اينها " گرواز گرواز"[ بيل بيل ] دارند می خورند - و با چه اشتهائی هم ! ... اگر توده ای ها ، با قاشق قاشق - و گاه با قاشق ِ چايخوری - ، مدت ها وقت گذاستند تا از اين رو به آن رو شوند ، اينها - اين جديدی ها - ، آنچنان گرواز گرواز در حلق فرو دادند که يک شبه از "ماوراء چپ" به "ماورای ِ راست" رسيده اند و چه فاخرند و چه قلمفرسائی هائی که نمی کنند و چه درس هائی که به ما نمی دهند ! ... ... ادامه
يکشنبه ، 2 دی / 23 دسامبر 07 [ افزوده ای بر اين نوشتهء دو شنبه ، 3 دي / 24 دسامبر 07 : ... و دريغ (!) از آخرين سالهای ِ سياه ِ آريامهری که بی هيچ "رهبر" بودن و در "خدمت ِ" رهبران بودن ، خيل ِ عظيمی از ايرانيان ( به ويژه جوانان و نه "پير و پاتال" ها ) و "خارجيان" را در سراسر ِ جهان به راه می انداختيم و بعد از خروج ( و نمی گويم "فرار ِ" "قهرمانانه") "رهبر"ان "بزرگ"ترين ِ سازمان های ِ سياسی به خارج ( که به يکباره يا "تاجر" شدند تا به نهايت و "مال اندوز" هم تا به بی نهايت و يا "دکتر" شدند با دادن ِ پول به "تزنويسان" - می دانم و به خوبی می دانم از چه می گويم و همين هايند که نوشته هاي ِ شان را حتما و حتما بايد با عنوان ِ "دکتر" آورد ) ، قادر نيستيم حتی چند ده نفر را به گرد ِ هم آوريم - حتی "پير و پاتال ِ مبارز" را ! - وقتی که "مال" و "نام" بر شوق می چربد ، به جز اين نيايد انتظار داشت ... ] و چه توهينی کردم به کتاب / با ناميدن ِ " کتاب" / به ورق پاره هايت !
مگر نه آنکه تو از برای ِ از بين بردن ِ همه چيز آمده ای ؟ : گيرم همه را به خاک به خون نشاندی چه ات می ماند - به جز خود - ، برای ِ نابودی ؟
آيه هايت همه خون آيه هايت همه مرگ آيه هايت همه از برای ِ همه چيز نابود کردن آيه هايت همه از بهر ِ بهشت سازی برای ِ خود - و جهنم از برای ِ ما ( نه در آن دنيا که هم امروز - نقدا نقد ! ) جهار شنبه 21 آذر 86 / 12 دسامبر 07 کجايند "دگر"- انديشانی که تنها خودرا دگرانديش می دانند ؟ چند روزيست که صفحهء اصلی ِ "روزانه ها" را اختصاص داده ام به گزارشات ِ جنبش ِ دانشجوئی در ايران . نه از اينرو که آگاهم از کم وکيف ِ جريانات ِدرگير ؛ نه از اينرو که جانبداری کرده باشم از طيف و جريانی بخصوص - و تکرار می کنم که چندان ازآنها خبر ندارم ( آيا تنها "چپ" بودن ِ شان کافی ست که "هورا" بکشم و "خوش خوشان"م شود ؟ من يکی ، بعد از آنهمه "کثافت کاری " هائی که خيلی از "چپ" ها ، "مرتکب" شده اند ، هرگزم "غش و ريشه" برای ِ خيلی های ِشان نيست و حتی اباء ندارم که بگويم از خيلی های ِ شان - اگر نه بيشتر ،لااقل - به اندازهء اينانی که بر سر ِ کارند ، دلهره دارم ) ؛ نه از اينرو که خواسته باشم خودرا " نخودچين ِ هر آش" کرده باشم و از اين را ه "نمد"ی برایِ سر ِ گر و پای ِ برهنه ام ساخته باشم ! ... و چندين " نه" و "نه" های ِ ديگر ... بل از اينرو : چگونه "انسان" می تواند ساکت بماند با ديدن ِ اينهمه فجايع که می رود براين جوانان - با هر مسلک و عقيده ای که دارند . جرمی که - به جز عدالت جواهی و برابری و آزاديخواهی - ، مرتکب نشده اند . گرچه در حکومت ِ فلاکت بار ِ سفيهان ِ باعمامه يا بی عمامه ، "همين"هايند که جرم اند ! گيرم که چون "من انديش" نباشند ، آيا بايد که همچون "ملی-مذهبی" يان هميشه نان ِِ همين حکومت ِبه غايت خون آشام خور ( که کوفت شان باد ؟) ، خفقان گرفت و دم نزد. آيا بايد چون سازمان های ِ ، باصطلاح ، "چپ" خارج از کشور ، بيش از " نيمه" خفقان گرفت - چرا که - شايد ، من چه می دانم - ، دانشجويان "همسو" با "رهنمود" هاي ِشان نيستند و يا آنکه به "اين" سازمان "بيشتر نزديک اند " تا با سازمان ِ آنها ؟ ( نگاه کنيد به "تارنما" های کوفتی شان که تنها خواننده گان ِ شان ، خود ِ شان هستند ! ) .
دو شنبه 12 آذر
86 / 3 دسامبر 07
به "رو" شدن ، نتوانم ! به "زير"
عادتم ست و زير زمين
نشينم چرا بايدم به
"رو" شدن - به "کف"
آمدن ؟
دو
شنبه
چرا نکنيم خودرا "گرم" با خورشيد ؟ بيش از دو سالست که "بحران ِ اتمی ِ ايران" ادامه دارد و آنان که دل به زادگاه دارند را ، هر روز بيش از روز ِ پيش و هر بار بيش از بار ِ پيش ، دلهرهء کشتارهایِ عظيم ِ زادگاهی يان ِ بی گناه ِ اسيرِ اين "طايفهء" جهل و بی همه چيز و همه چيز بر بادده ؛ و خرابی های ِ عظيم تر ِ يک حملهء نظامی ِ هر روز تيتر ِ رسانه ها ، دارد به مرز ِ ديوانه گی می کشاند . در تمام ِ اينمدت ، "کارشناسان" و "کارناشناسان ِ" بسياری "تحليل" های ِ "غلمی" و "سياسی ِ" بسياری دادند و در اينجا بود که با خود گفتم ، حال که بسياری از کارناشناسان "تحليل" می دهند ، مگرم اين "من ِ" کارناشناس را چه هست کمتر از آنها و چرا منهم "بادی به غبغب" نياندازم و "آروغ"ی نزنم - که يعنی "هستم" ! پس اينهم "افاضات ِ" اين "من" :
شنبه 26 آبان 86 / 17 نوامبر 07 با "جنگلِ ورایِ درختان" چه کنم ؟ دوست ِ گرام آقاي ... و گرامي دوستان ِ ... همزماني و "همنوائي" تذکرات ِ شما تعجبم را برنيانگيخت – که عمري را ، نه به تمامي به بيهوده گي ، طي کرده ام و ياد گرفته ام که هيچ چيز در اين دنياي نفس گير ، "بعيد" نيست ؛ حتي بعيدترينِ "بعيد"ها ... يکي ( در نوشته ای با لحنی کاملا "خشک ِ اداره ای" ، خطابیِ "مديربه زيردست ) آورده است : « از انجاييکه بايد بعنوان يک بيننده سايت روزانه ها هم خواننده مطالب باشيم و هم فرم ارائه شده مطالب را مد نظر داشته باشيم , هر دفعه که باين سايت مراجعه ميکنيم فرم ارائه مطالب تغيير کرده و رنگها ازاردهنده هستند . در حال حاضر از نظر تکنيکي مطالب در جدولها و فرم خوبي قرار گرفته ولي ترکيب رنگها ازار دهنده است. خواهش ما اينست در صورت امکان شرايطي فراهم شود که مطالب با ارزش سايت به بهترين شکل در اختيار بارديدکنندگان قرار گيرد.» و ديگری ( برمی کردانم نوشته اش را از حروف ِ لاتين به فارسی ) : « با همهء زحمتی که شما ، عاشقانه ، برای ِ سايت می کشيد ، استفاده زياد از PDF و کمی شلوغ بودن ِ صفحه ها و فقدان ِ جاذبه های ِ Web2* ، ... اين سايت در جذب و نگاهداشت بازديد کننده موفق نخواهد شد . » در پاسخ به " هردو " شروع کنم با نقلِ گفته ای از " انگلس" : « ... ودر ورایِ درختان ، جنگل را نمی بينند . » سايتی ( "درخت"ی ) وجود دارد به نامِ «روزانه ها» و در ورای ِ آن شکسته مردی به نامِ "آراد ايل بيگی" باکوهی از مشکلات ("جنگل") : 1- يک عمری ، کم و بيش و هميشه با نام های ِ مستعار ، در اينجا نوشت و در آنجا ، با اين نشريه کار کرد و با آن ، "خرحمالِ" اين سازمان بود و آن ، ... تا رسيد به پنجاه و دو سالگی و شروع کرد به فرستادن ِ نوشته هايش به "سايت" ها ( گاه ، همزمان ، نوشته هايش در 20 ، 30 سايت ِ "پُرنام" منتشر می شدند ) ، در پنجاه و چهار سالگی ، خسته از "بامبولبازان ِ" سايتی ! ، سايت ِ خودش را راه انداخت ؛ ... ادامه
دوشنبه 21 آبان ۸۶ / 12 نوامبر 07 در رابطه با "ويژه نامهء باقر مومني" ، نوشته اي خواندم که حيفم آمد که شما هم آنرا نخوانيد :
هوشنگ دوداني : سلام جوان برومند، دوستت دارم http://rouzaneh.dowdani.net از نوشته پيشين رها شده يا نشده يک ايميل ديدم. چه ايميلي! هزاران لحظه از گذشتههاي دور و نزديک در هم پيچيد و برآمد و نامش شد باقر مومني. شماري لينک در باره باقر مومني در آن ايميل بود. تا عکس او را در حال سخنراني ديدم پرتاب شدم به شبهاي شاعران و نويسندگان و صدايش در گوشم پيچيد. با چه حالي آن شب به خانه برگشتم. چه برگشتني. حتي در خانه هم صدايش در گوشم ميپيچيد. همين ديروز بود. اما سي سال گذشت.
از پشت کامپيوتر پا شدم. يعني او هم گذارش به اين نوشتهها ميافتد. با خودم ميگفتم پروردگارا نوشتههاي مرا از چشم باقر دور بدار. ناگهان يادم آمد ما پير و پاتالهاي عزيز از نوههاي گرامي بيست سي سالهاش بهتريم. اخلاق ندارند اينها. جوان هم جوانهاي قديم. زبانها لک زد بس که به جوان جديد گفته شد اخلاق داشته باش.
ميگويم: در مبارزه براي عدالت اجتماعي شرکت بکن . ميگويد: اون سوسياليستيه. معلومه که سوسياليستيه. هسته اخلاقي عدالتجويي امروزي است. ... ادامه
چهارشنبه 16 آبان ۸۶ / 7 نوامبر 07 نوشته هارا آنگونه بايد خواند که هستند ... ايميلی در يافت کردم به خطِ لاتين ، بدينگونه ( که اميدوارم در "ترجمهء" آن به خطا نرفته باشم ) : « با سلام ، نوشته هایِ زيبایِ شما ( در بابِ قضيهء هما ناطق و بابيان و آدميت ... ) را خواندم ، باتشکر از ريزبينی و نکته سنجیِ شما ، انتقادِ کوچکی هم داشتم : قبل از هرچيز ، اينجانب برائتِ خود را از دينِ اسلام اعلام می دارم ! تا سوء تفاهم نشود . در قسمتِ مربوط به آدميت آنچنان سنگِ ظواهرِ اعتقادی بهائيان ( که در بارهء آن بسيار تبليغ می کند ) را به سينه می زنيدکه خواننده را به فکر وا می دارد که ... می دانم که برداشتِ درستی نيست ، اما لحنِ نوشتارِ شما اينچنين می نمايد . در مسئلهء خانم ناطق شما ايشان را به دلايلِ مستند محکوم به دانشِ کم در موردِ متونِ بابی می کنيد . آيا نوشتارِ شما خوانندهء آشنا به متئنِ بابی را مجبور به همين نتيجه گيری در موردِ شما نمی کند ؟ ... ادامه
يکشنبه 29 مهر ۸۶ / 21 اکتبر 07 برایِ "نان خوردن"، تن به هر خواری بايد داد؟! در ابتدا ، نگاهی به اين بياندازيد :
گمان می کنيد که اين آگهی در کجا آمده است ؟ اگر پيش از اين نديده ايد، پس بگويم در "خبرنامهء گويا" . مسئولانش اينچنين باد به غبغب می انداختند : "خبرنامه گويا همچنين از انتشار مطالبی با مضمون تشويق به مبارزه مسلحانه، ترور و خشونت خودداری خواهد کرد..." (!) وصدالبته ، قربانش بروم ، "سيا" در تاريخش ، هيچکدام از اين کارهارا نکرده است - پاک است و شفاف است1 ... پس چه باک : [دليلِ]" پذيرش اين آگهی [...] اين بود که در آن نه دروغ بود نه پنهانکاری. اين آگهی به روشنی آگهی يک سازمان اطلاعاتی است و از اين بابت حداقل با خوانندگان خبرنامه صادق بوده ايم." حضراتِ اطلاعاتی در ايران ! چرا بيکار نشسته ايد ، يک آگهی به اين مضمون برایِ "گويا" بفرستيد ( يادِتان نرود که عکسُ "امام خمينی" راهم در اگهی بيآوريد ) : "وزارتِ جهنمیِ اطلاعات ، اين تشکيلات خون برپاکن و زندان انداز و شکنجه گر ، برایِ جاسوسی ، کشتار در ميانِ ايرانيانِ خارجِ کشور مامور استخدام می کند ، بشتابيد ، بشتابيد !" و مطمئن باشيد که "گويا" منتشر خواهد کرد ، چراکه "درآن نه دروغ [است و] نه پنهانکاری. اين آگهی به روشنی آگهی يک سازمان اطلاعاتی است". ... ادامه دوشنبه 23 مهر ۸۶ / 15 اکتبر 07 شاه آنچنان تمامیِ دروازه هارا - سفت و سخت - ، بسته بود که به جز آتش (... و باد ) هيچ از آن گذر نتوانست .
چه مانده بود مان - به جز هيچ - در کف که ترسِمان باشد از آتس ( ... و باد ) ؟
هرزه دهانان ديروز امروزه روز ، دم به دم ، قی می کنند از خلاچالهائی که گوئيا " دهان" شانست -" چه زمانی خوش بود ، زمان شاه ! ؛ چه کيف ها که نمی کرديم ، در زمان شاه ! چه " آزادی " ها که نداشتيم ، در زمان شاه ! ... ... ادامه
سه شنبه 17 مهر ۸۶ / 09 اکتبر 07 کدام آيه بخوانيم ، که به جز ياس در آن هيچ نيست !
خوش باورم اگر که باور کنم به خوشباوريت ؛ خوش باوری اگر که باور کنی به خوش باوريم ! ( " خوشا که انسانرا که به جز به 'هيچ باوری' هيچ باور نباشد ؟ " ) ... ادامه
دو شنبه 09 مهر ۸۶ / 01 اکتبر 07 مدتهاست که کارها و مطالبِ " روزانه ها " مرا از کارهایِ ديگر ( نوشتن ، پزوهش ، ترجمه و ... ) باز داشته اند و حالا تصميم گرفته ام که بيشتر به "اين" کارها برسم تا به " آن" کارها ... شروع می کنم با مطلبِ زيرين - و کم کم می آورم و شماره بندی می کنم در ميانِ کروشه ( [ ] ) ها که در کتاب نيآمده اند . ... ادامه
يکشن |